امشب خیلی غمگین و عصبانی بودم. وقتی گیر میکنم به یه چیزی دیگه تمام خشمام با هم لود میشه
خیلی حرفای بدی به مامان بابام زدم
دلشون از عمق جان شکستم و آتش زدم
چون خیلی بدی بهم کردن ازشون متنفرم
دلم نمیخواد بهشون بی احترامی کنم
ولی اگه فاصله نتونم بگیرم این اتفاق غیرقابل کنترل میشه
اگه طبق فیلم «زندگی پس از زندگی» باشه که حسابی کلی اژدهای پرنده برام میذارن
احتمالا باید خیلی بلاهای زیادی به سرم بیاد
فک کنم خیر نبینم تو زندگی
چه کار کنم؟
گیر افتادم
هر شب فقط چند ساعت از دست اینکه اینقد اذیتم میکنن و هیچ راه فراری ندارم حرص میخورم
و بازم همچنان مشکلاتم پابرجاس و هیچ راه فراری پیدا نمیکنم
خدایا کمکم کن بتونم زبونمو نگه دارم دلشون نشکنم
ولی اونا که اینقد منو زجر دادن چی میشه کجا میره؟
اینقد که زندگی رو برام سخت کردن
خدا نیامرزتشون
مامان باباهاشونم نیامرزه با این بچه هایی که تحویل دادن
اینقد بد
اینقد نکره
اینقد به درد نخور
فک میکنم حالا که دیگه این بی احترامی ها رو کردم
هیچ وقت دیگه غذا از گلوم پایین نره
چون که من همه ش منتظرم اینا برن
ولی نمیرن
اگه هیچ وقت این آخوندا از این مملکت رفتن اینا هم از اینجا رفتن
خیلی حالم بده
و بد تر از اون اینه که با این همه وضعیت بد جسمی و روحی باید فردا سر کارم برم
اگه زنده باشم
اگه صاعقه عذاب الهی بهم نزنه
واقعا فک کردم با این غرغرا که میکنم خیر می بینم؟
نه
پس چرا میکنم؟
نمیدونم
چون وقتی خسته میام می بینم هیچ کار نمیتونم بکنم و غذای خوشمزه ندارم که بخورم اعصابم خورد میشه
دست و بالم بسته س
بابای دروغگو
میگه قاشق چنگال گرونه
خودم دیدم تو دیجی کالا سری ۶ تایی خوشکل یه ملیون
پولی نیس که
قابلمه استیل و زودپز هم ۱۰ ملیونه نه ۵۰ ملیون
خوبه دیگه گولتو نخورم
خدایا از سر تقصیراتم بگذر
اون اتفاقی که باعث میشه این بلاها سرم بیاد نشونم بده
* بالاخره پلن دا رو پیگیری کردم منتفی
خیلی امید بسته بودم روش
ولی اونم راست میگفت
واقعا با خودم چ فکری کرده بودم؟
کاش بهش گفته بودم منتفی تا خیالش راحت باشه
باید خیلی صریح تر از اینا باهاش حرف میزدم
اون خیلی راحت بود. گفت من فکری ندارم بکنم. نمیفهمید دارم میگم نه در لفافه و ابهام آلود
خب مگه مریضی دروغ بگی. صاف و راست حرفتو بزن
حالا مگه مجبوری؟
نرو سردسیر
گرسنه بودم غذاهای خوشمزه ای نداشتیم. داشتم تو اپارات یه برنامه از سامان گلریز نگاه میکردم. بابام اومد در اتاقم بهش گفتم سامان من بیا پیشم آن چنان انرژی و شارژی گرفت که انگار از مرده زنده شد! شکفت. و اون روحیه رو به خودم برگردوند
کاش یه حس خوب عمق دارم برام پیدا میشد
ان شالله یکی از چیزایی که سرم خلوت شه روش کار کنم همین جرات مندی هست
اینم لینک یه دوره جالب مکتب پلاس
پایان نامه نوشتن کار دردناک و زجرآوریه مخصوصا وقتی به موضوع علاقه نداری.
امیدوارم این آخرین بار زندگیم باشه که خودمو به یه کاری که دوس ندارم مجبور میکنم و زین پس همواره انتخابام در جهت رضایت و شادی قلبم باشه. انشاالله آمین
امیدوارم خر نشم فک کنم میتونم مقاطع بالاتر تحصیلی رو هم ادامه بدم. من دوس ندارم مخمو تو این چرت و پرت درسی تلف کنم من دوس دارم خلق کنم، بنویسم بسازم رنگ کنم. اینا کارای باب دل منه. و نباید بترسم. بترسم همیشه بدبخت می مونم. هر وقتم ریسک کردم طور خوبی شده. پس اجازه بده پای خودم بایستم و یه زندگی آزادانه و شادو شروع کنم. جواب حرف مردم هم یه قسمت غم انگیز ماجراس. ای کاش هی نمی پرسیدن میخوای چه کار کنی؟ و تو کار آدم فوضولی نمی کردن! به همه میگم میخوام از زندگیم لذت ببرم! پشت دستی می زنم به هر کس خواست تو کارم فوضولی کنه تا دیگه دست از سرم بردارن. یا میگم فریلنسر هستم! ها این خوبه. کسی هم نمیتونه دیگه پی گیری کنه بفهمه چی به چی شد و نشد.
به همه میگم میخام فریلنسر شم دروغم نیس!
از اون روزی که نگین کریم نیا رو کشف کردم ایتالیا هم تو سرم برق برق زد تا دیشب که با صفحه مهسا jamshidy.mahsa آشنا شدم که مهاجرت تحصیلی به ایتالیا رو توضیح میده و صفحه مامان مانلی که شوهرش خارجیه(مثل من:))) ) و یه پسر ایتالیایی چشم آبی هم رفته بوده بهش پیشنهاد بده!!
یاد بداخلاق مهربان می شود افتادم. همون سال ها! رویای من این همه سال جلوی چشمم بوده و من نمی دیدمش!
خلاصه که گزینه ایتالیا اومد روی میز و روی همه گزینه های دیگه الهی به امید تو. همیشه همه چیزو زوری ازت خواستم و نتیجه شم دیدم. این دفه خودمو مثل یه برگ میسپارم به دستت منو هرجا دوست داری ببر، یه جایی که خوب باشه و منم خوش و خرم باشم و به آرزوهام برسم (ان شالله!)
آمین
دو سایت جالب برا پیدا کردن رشته و دانشگاه: