Dreams Come True

دنبال کردن رویاها

Dreams Come True

دنبال کردن رویاها

اژدهای پرنده

امشب خیلی غمگین و عصبانی بودم. وقتی گیر میکنم به یه چیزی دیگه تمام خشمام با هم لود میشه

خیلی حرفای بدی به مامان بابام زدم

دلشون از عمق جان شکستم و آتش زدم

چون خیلی بدی بهم کردن ازشون متنفرم

دلم نمیخواد بهشون بی احترامی کنم

ولی اگه فاصله نتونم بگیرم این اتفاق غیرقابل کنترل میشه

اگه طبق فیلم «زندگی پس از زندگی» باشه که حسابی کلی اژدهای پرنده برام میذارن

احتمالا باید خیلی بلاهای زیادی به سرم بیاد

فک کنم خیر نبینم تو زندگی

چه کار کنم؟

گیر افتادم 

هر شب فقط چند ساعت از دست اینکه اینقد اذیتم میکنن و هیچ راه فراری ندارم حرص میخورم

و بازم همچنان مشکلاتم پابرجاس و هیچ راه فراری پیدا نمیکنم

خدایا کمکم کن بتونم زبونمو نگه دارم دلشون نشکنم

ولی اونا که اینقد منو زجر دادن چی میشه کجا میره؟

اینقد که زندگی رو برام سخت کردن

خدا نیامرزتشون

مامان باباهاشونم نیامرزه با این بچه هایی که تحویل دادن

اینقد بد

اینقد نکره

اینقد به درد نخور


فک میکنم حالا که دیگه این بی احترامی ها رو کردم 

هیچ وقت دیگه غذا از گلوم پایین نره

چون که من همه ش منتظرم اینا برن

ولی نمیرن

اگه هیچ وقت این آخوندا از این مملکت رفتن اینا هم از اینجا رفتن


خیلی حالم بده

و بد تر از اون اینه که با این همه وضعیت بد جسمی و روحی باید فردا سر کارم برم

اگه زنده باشم

اگه صاعقه عذاب الهی بهم نزنه

واقعا فک کردم با این غرغرا که میکنم خیر می بینم؟

نه

پس چرا میکنم؟

نمیدونم

چون وقتی خسته میام می بینم هیچ کار نمیتونم بکنم و غذای خوشمزه ندارم که بخورم اعصابم خورد میشه

دست و بالم بسته س

بابای دروغگو 

میگه قاشق چنگال گرونه

خودم دیدم تو دیجی کالا سری ۶ تایی خوشکل یه ملیون

پولی نیس که

قابلمه استیل و زودپز هم ۱۰ ملیونه نه ۵۰ ملیون


خوبه دیگه گولتو نخورم

خدایا از سر تقصیراتم بگذر

اون اتفاقی که باعث میشه این بلاها سرم بیاد نشونم بده


* بالاخره پلن دا رو پیگیری کردم منتفی

خیلی امید بسته بودم روش

ولی اونم راست میگفت

واقعا با خودم چ فکری کرده بودم؟

کاش بهش گفته بودم منتفی تا خیالش راحت باشه

باید خیلی صریح تر از اینا باهاش حرف میزدم

اون خیلی راحت بود. گفت من فکری ندارم بکنم. نمیفهمید دارم میگم نه در لفافه و ابهام آلود

خب مگه مریضی دروغ بگی. صاف و راست حرفتو بزن


حالا مگه مجبوری؟

نرو سردسیر

روحیه خوب الکی الکی و سطحی

گرسنه بودم غذاهای خوشمزه ای نداشتیم. داشتم تو اپارات یه برنامه از سامان گلریز نگاه میکردم. بابام اومد در اتاقم بهش گفتم سامان من بیا پیشم آن چنان انرژی و شارژی گرفت که انگار از مرده زنده شد! شکفت. و اون روحیه رو به خودم برگردوند

کاش یه حس خوب عمق دارم برام پیدا میشد